| خيانت | |
|
+ نوشته شده توسط عاشق ع در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت
16:19 |
+ نوشته شده توسط عاشق ع در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت
16:17 |
+ نوشته شده توسط عاشق ع در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت
16:5 |
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدمو گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام. + نوشته شده توسط عاشق ع در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت
16:4 |
زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی من گمانم زندگی باید همین باشد... + نوشته شده توسط عاشق ع در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت
16:2 |
دست تو تو دست من بود دلت امّا جای ديگه تو خودت خبر نداری امّا چشمات اينو ميگه مدتی بود حس می کردم که دلت يه جا اسيره پشت پا زدی به بختت کی واست جز من می ميره تو ميگی يه وقتا گاهی پيش مياد يه اشتباهی نه ديگه،ديگه نميشه واسه تو نمونده راهی ديگه ديدنم محاله ديگه برگشتن خياله + نوشته شده توسط عاشق ع در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت
16:1 |
|